زمان کنونی: ۲۹-۳-۹۲, ۰۴:۴۲ صبح

انجمن سرگرمی ، تفریحی و اموزشی آوا بیست
Feedback
درحال ورود به انجمن سرگرمی ، تفریحی و اموزشی آوا بیست
لطفا نام کاربری و رمز عبور خود وارد کنید.



با سلام خدمت شما دوستان گرامی من مدیر کل آوا هستم علاقه زیادی به وب و سایت های مجازی دارم و این اولین تجربه من در مدیریت انجمن میباشد





کلمات کلیدی: رمان, همسایه, من,

رمان همسایه ی من
زمان کنونی: ۲۹-۳-۹۲, ۰۴:۴۲ صبح
google +1
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: pure girl
آخرین ارسال: pure girl
پاسخ 105
بازدید: 7995

  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
 
امتیاز موضوع:

رمان همسایه ی من

نویسنده پیام

آفلاین pure girl ۳۰-۱-۹۱ - ۰۲:۳۳ عصر
ارسال: #101
نگاهي بهش انداختم ... يعني شرارت از چشماش ميباريدآآ واسه ي همين با حرص گفتم :
-وا.. شيطنت و هال و هول شما كه اول و وسط نداره ...
لبخندي زد و با صداي آرومي گفت :
-شايد ولي حتما آخر داره ....
بعدم نگاهي بهم كرد كه تا مغز استخوونم تير كشيد ...
با رسيدن به فروشگاه نزديك خونه از ماشين پياده شديم و رو رد بهم و گفت :
-كيانا خريد با تو هر خوراكي كه فكر ميكني خوبه بگير..
-راستي شام چي؟؟؟!!
-از بيرون ميگيرم!!!
-نه نه !! اصلا حرفشو نزنيد ؟؟!!
با تعجب نگام كرد و گفت :
-وا چرا ؟؟؟!!!
شيطون خنديدم و گفتم :
-ا؟؟ خوب نميخوام بمونم رو دستتون!!! ... بعدم شو ه ن هامو انداختم بالا و گفتم :
-والاُ!!!
خنده ي بلندي كرد و مثل هميشه با دستش موها و روسريمو بهم رخت ... تو ي همين حين وارد فروشگاه شديم و منم بدو رفتم يه چرخ دستي برداشتم و با ذوق گفتم :
-حالا بريم!!!
لبخندي زد و با تعجب گفت :
-اين چي چيه دختر مگه ميخواي واسه ايل بور بور خريد كني؟؟؟؟!!!
از حرفش خندم گرفت و گفتم :
-نه!!! وي من عاشق اين چرخام بعدم هدايتش كردم سمت قفسه ها ...
تقريبا 45 دقيقه اي خرديمون طول كشيد با اينكه گاهي وقتا احساس ميكرئم كلافست از اينكه من اينقدر دم هر قفسه معطلش ميكنم ولي هر بار كه ميفهميد دارم نگاش ميكنم لبخند مهربوني
تحويلم ميداد...
كارمون كه تموم شد گوله رفت طرف خونه و ساعت نزديكاي 7:15 بود كه رسيديم .. بلافاصله رو
كرد بهم و گفت :
-كيانا تو برو بالا حاضر شو زودي بيا اونور ... منم خريدارم ميبرم بالا ... اينجوري كلي زمان به نفعمونه ... بچه ها تا يه ساعت ديگه ميان ..
سرمو به نشانه ي مثبت تكون دادم با يه فعلا دوييدم بالا و رفتم توي خونه ...
موهام ازديزور تميز و مرتب بود واسه ي همين بي حيال حموم رفتن شدم دلم ميخواست امشب ر اوج سادگي قيافم معقول به نظر بياد واسه ي همين يه شلوار پارچه اي پاچه گشاذكرم و يه كفش
پاشنه بلند همرنگش پوشيدم و يه پليور چسبون يقه اسكيه قهوه اي هم به رنگ موهام ميومد هم به پوستم .. يه گوشواره ي آويز داره طلاييك انداختم به گوشم و با يكم رژگونه ي صورتيه تيره و
ريمل ريالهوه اي آرايشمو تكميل كردم .. خوب شده بودم . تازه موهام داشت خودشو نشون ميداد ... از توي آينه بوسي واسه ي خودم فستادم و دوييدم سمت در كه همزمان تلفن زنگ خورد
خواستم بر ندارم كه با ديدن شماره ي همراه كتيه ذوق كردم و باشادي گفتم :
-سلاااااام!!!!!
-سلام!!! به به كبكت خروس ميخونه آبجي ..
خنده ي سرخوشانه اي كردم و به شوخي گفتم :
-چيه ؟؟؟!! به ما نمياد؟؟؟!!!؟؟؟ يعني نميتوني شاديه يدونه خواهرتو ببيني!!!!
خنده اي كرد و گفت :
-اي بابا .. ما مخلص اين يدونه خواهريم!!! ببين كيانا ميخوام برات نامه بنويسم !! پلاكت چنده
!!؟؟؟
-اه اه!!! چه غلطا!!!!! نامه؟؟؟
-آره بابا .. بگو ديگه!!!
24- جديد 37 قديم ... خوب خودت چطوري مامان اينا چطورن قطع كن من خونرو بگيرم!!!! با
موبايل چرا زنگ زدي حالا؟؟!!
-نه نميخواد ديگه برو مزاحمت نميشم!! كار دارم..
تا اومدم جوابشو بدم صداي بوق بوق تلفن نشون ميداد كه كتي قطع كرده راستش نگران شدم واسه ي همين بلافاصله شماره ي خونرو گرفتم كه كسي جواب نداد توي هول و ولا بودم كه با
صداي زنگ در پايين 50 متر از جام پريدم و بدو رفتم سمت آيفون چون شب بود خيلي معلوم نبود ... ولي به نظر يه خانوم ميومد ... آيفون رو برداشتم و گفتم :
-كيه؟؟!! بفرماييد!!!
يهو صورت زن ربگشت سمت آيفون با ديدن كتي جيغ كوتاهي كشيدم و گفتم :
-قربونت برم تو اينجا چي كار ميكني؟؟!!!
شكلكي درآورد و گفت :
-ناراحتي بر گردم؟؟؟!
-خنده ي سر خوشانه اي كردم و در رو باز كردم دوييدم توي راه پله ها ..وفتي ديدمش ديديم
جيغ كوتاهي زديم و همديگر و بغل كرديم و دماآآچ .. آخر سرم صداي كتي در اومدم رو به من
گفت :
-بسه بابا بي جنبه ..گونمو كندي!!!
خنديدم باز و گفتم :
-چي شد يهو ياد من كردي ؟؟!!
-حالا تمام اين سوال هارو بايد توي اين دالون تاريك كني .. خوب لامصب يه تعارف بزن تو
ديگه!!!
دستشو گرفتم و بدو بردمش از پله ها بالا داشتيم ميرفتيم سمت در آپارتمان من كه چراغ هاي
راهرو روشن شد و مجد با تعجب دم در اول به من و بعد به كتي نگاهي انداخت .. از اونجايي كه
آدم باهوشي بود يهو لبخندي روي لبش نشست و خيلي مردونه و متشخص رو كرد به كتي و
گفت :
-سلام عرض كردم خانوم مشفق كوچك!!!
امضای pure girl:
زندگی عبارت است از مجموعه نمردن های متوالی در یک دوره ی کوتاه
یا طولانی

و همه ی ما آدم ها یک تلسکوپ نجومی به دست گرفته ایم و در کهکشان
ها در جستجوی مرگیم، که ناگهان او میاید و میزند پس کله ی ما و میگوید : داداش!! و ما حتی فرصت نمیکنیم بگوییم : مرگ من یواش
جستجو
[-] 3 کاربر به دلیل این ارسال از pure girl سپاسگزاری کرده اند.
!!! Hidden !!! (۱۳۹۱-۱۱-۱۶ ۰۳:۴۰), DANGERGIRL (۱۳۹۱-۵-۱۰ ۲۳:۲۴), sobi2 (۱۳۹۱-۸-۱۶ ۱۶:۰۳)
آفلاین pure girl ۳۰-۱-۹۱ - ۰۲:۳۵ عصر
ارسال: #102
كتيم كه تيز بود نگاه بانمكي به من كرد و رو كرد مجد و گفت :
-سلام ... بعدم خنديد و گفت :
-كيانا جون اين آقا همون پيرمرد مهربون يه مقدار كنجكاون كه ميگفتي تو همسايگيته ؟؟؟!!
من كه حرف كتي رو گرفتم رو كردم بهش و گفتم :
-نه ايشون خونه بغلين!!! اين آقاي مجد همسايه و رئيس شركتيه كه توش كار ميكنم!!
-كتي ابرو ها شو داد بالا و گفت :
-آهان!!!! خوشوقتم جناب!!!
مجد كه از زور خنده شونه هاش ميلرزيد نگاهي بهم كرد و گفت :
-زود باش دختر الان مهمونا ميرسن!! بعدم رو كرد به كتي و گفت :
-خانوم افتخاريه براي بنده امشب تو جشن كوچك ما حضور داشته باشيد ..
كتي لبخند نمكيني زد و گفت :
-كدوم جشن ؟؟!!
من براش توضيح دادم كه يه سري از دوستاي مجد دارن ميان و منم دعوتم .. سري تكون داد و روكرد به مجد و گفت :
-لطف داريد .. حتما ميرسم خدمتتون!!!
مجد سري خم كرد و رفت تو ... موقعي كه وارد آپارتمان شديم كتي نيشگوني از بازوم گرفت و
گفت :
- تو روووحت كيانا عجججب تيكه ايه!!!بعدم يهو تازه يادش افتاد كه براي اولين باره توي خونه ي
من اومده و با ذوق نگاهي به سرتا سر خونه انداخت و با ذوق گفت :
-خوش يه سعادتت .. اين از خونه .. اون از همسايه ... اين از خواهر به اين نازي..(اشاره به
خودش!)
خنده اي كردم و ساكش رو گرفتم و بردم بالا .. دنبالم اومد در حاليكه به همه جا سرك ميكشيد
مدام راجع به خونه و سليفه ي بابا و تزئينات خونه اظهار نظر ميكرد .. بعد از 5-6 دقیقه رو کردم بهش و گفتم :
-بسه ديگه بگو ببينم چطوري؟؟؟ مامان ؟؟ بابا؟؟ چي شد كه اومدي؟؟ .. داشتي سكتم ميدادي با اين حركتت!!!
-خوبم .. اونام خوبن ..امشب خونه ي خاله بودن فريبا جوون از ماه عسل برگشتن پاگشا بود!!!
اومدنمم ... راستش ميان ترمام تموم شد ديدم اگه الان نيام تا اسفند نميتونم بيام داشتم از كنجكاوي ميمردم واسه ي همين اين هفته درس و زندگي رو تعطيل كردم و حقيقتشو بخواي هم
ديشب ميخواستم بيام بليط گيرم نيومد!! واسه ي همين امشب اومدم و تا جمعه ي ديگه ام در خدمتتونم!!!
با ذوق يه بوس ديگش كردم و رو كرد بهم و گفت :
-اين مهموني چيه ؟؟!!
يهو زدم تو صورتم و گفتم :
-واي كتي بدو بيچاره منتظره .. يه دور هميه با چند تا از دوستاش!!
كتي نگاهي بهم كرد و گفت :
-كيانا ؟؟! تو با مجد دوست شدي؟؟؟!!
-نه بابا...
ابروهاشو داد بالا و گفت :
- ولي جون آبجي بد جووري خاطرشو ميخواي اصلا از چشمات معلومه!!!
ناراحت شدم و با اخم گ ت فم :
-ا؟ كتي منو بازو خواست نكن ... من خواهر بزرگما!!!
-جون آبجي بازخواست نميكنم ... خوب واسه ي مني كه ميشناسمت تابلوئه!!! نميگمم حق نداري
اتفاقا حق داري منم بودم...
خنديدم و گفتم :
-حالا برو حاضر شو بريم شب برات همه چي رو تعريف ميكنم!! مهربون بوسيدتم و يه ربع بعد با يه شلوار جين تيره و يه بوت قهوه اي تا سر زانو كه روي شلوار
پوشيده بود و يه بلوز قهوه اي كه روش ژاكت سرمه اي پوشيده بود اومد پايين ...و خدايي عين مجسمه ها شده بود از زيبايي .. لبخندي به روش زدم و رفتيم سمت آپارتمان مجد .. با اولين زنگ
در باز شد و مجد با يه شلوار مخمل كبريتيه مشكي و يه بلوز مردونه ي آستين كوتاه سفيد با راه راه هاي مشكي ظاهر شد جلو در ...يه لبخند به من زد و بعدم با كتي دست داد .. كتيم جعبه ي
يوخه اي( شيريني شيرازي!) رو كه آورده بود بهش داد و گفت :
-قابل دار نيست ...توي اين فرصت كم .. ببخشيد خلاصه!!
مجد سري خم كرد و گفت :
-شما همين كه قابل دونستيد تشريف بياريد لطف بزرگي كرديد .. ممنونتونم ..
كتي كه ازين همه تواضع و ادب به وجد اومده بود لبخندي زد و با خجالت سرش رو انداخت پايين
.. مجد من و كتي رو راهنمايي كرد سمت هال و بعدشم وقتي نشستيم رو كرد به كتي و گفت :
-نوشيدني چي ميل دارين خانوم؟!!
كتي نگاهي به من كرد و گفت :
-يه ليوان آب از شيراز تا الان همش بدو بدو كردم خيلي تشنم .. مجد سري خم كرد و رفت
سمت آشپزخونه با رفتنش كتي رو كرد به من و گفت :
-كيانا .. اين چي ميگه ؟؟؟! چقدرر آقاست .. از نظر من كه اكيه ..
امضای pure girl:
زندگی عبارت است از مجموعه نمردن های متوالی در یک دوره ی کوتاه
یا طولانی

و همه ی ما آدم ها یک تلسکوپ نجومی به دست گرفته ایم و در کهکشان
ها در جستجوی مرگیم، که ناگهان او میاید و میزند پس کله ی ما و میگوید : داداش!! و ما حتی فرصت نمیکنیم بگوییم : مرگ من یواش
جستجو
[-] 2 کاربر به دلیل این ارسال از pure girl سپاسگزاری کرده اند.
!!! Hidden !!! (۱۳۹۱-۱۱-۱۶ ۰۳:۴۰), DANGERGIRL (۱۳۹۱-۵-۱۰ ۲۳:۲۸)
آفلاین pure girl ۳۰-۱-۹۱ - ۰۲:۴۵ عصر
ارسال: #103
خنده اي كردم و گفتم :
-چرت نگو.. همچين ميگي انگار باطبق طبق نقل و نبات اومده خواستگاريم... كتي نگاهي بهم كرد و گفت :
-نترس امشب از نگاهاش ميفهمم دوستت داره يا نه!!وايسا تو هنوز كارآگاه كتي رو نشناختي مادام كيانا!!!
با اين حرفش ريسه رفتم از خنده كه همزمان مجدم اومد و با ديدن خنده ي من لبخندي زد و بعد از اينكه يه ليوان آّ ب به كتي و يه ليوانم آب پرتقالم به من تعارف كرد رو كرد به كتي و گفت :
-خانوم مگه شما بياييد ما اين خنده رو .. روي لباي كيانا ببينيم!!!
كتي لبخندي زد و گفت :
-اختيار داريد كيانا كه نخنده اموراتش نميگذره !!!
چپ چپي نگاش كردم كه باعث شد خندشو قورت بده كه گويا اين نگاه من به كتي از چشم مجد دور نموند و رو كرد به كتي و گفت :
-عرض نكردم ... كيانا خانومه و اين نگاه خصمانه!!!
با اين حرف اينبار هرسه زديم زير خنده كه صداي خنده هامون با صداي زنگ در يكي شد و مجد
با يه با اجازه رفت سمت آيفون .. از فرصت استفاده كردم و واسه ي كتي توضيح دادم براي اينكه دوستاي مجد راجع به رابطه ي ما
دچار سوتفاهم نشن بهشون گفته كه من دختر دوست قديم پدرشم .. كتيم كه اصولا تيز بود چشمكي زد و با يه لبخند رو به حميد و نسترن كه اولين گروه از مهمونا بودن كرد و بعد از سلام
عليك و معرفيه كتي از سوي مجد تازه صحبتامون گل انداخته بود كه دوباره زنگ به صدا در اومد و اينبار سروش و رضا و ماهرخ و بلافاصله بعدشونم بهزاد و بهروز با پژمان و پگاه اومن ..من كه
مهر پگاه بد جوري به دلم نشسته بود با ذوق رفتم و بعد از روبوسي , آوردمش بين خودم و كتي و بعد از معرفيه كتي شروع كرديم حرف زدن ... كم كم جمع زنونه مردونه شد و صحبت ها گل
انداخت ... اين وسط گه گاه مجد نگاهي بهم ميكرد و با يه لبخند همراهيم و همين لبخنداي
كوچيك باعث ميشد ه ي ذوقي تو دلم بشينه و دلگرم شم .. تقريبا ساعت نزديكاي 9 بود كه بهروز
رو كرد به جمع و گفت :
-ببينم كسي پايه ساز و آواز نيست؟؟!!!بقيه كه انگار اين قسمت جز لاينفك دورهمي هاشون بود
با ذوق دست زدن و بهروز گيتارش رو در آورد و همه دور نشستن.. مجدم دونه دونه چراغارو
خاموش كرد و فقط آباژورا روشن موندن ...توي همين حين هركي پيشنهاد يه آهنگ رو داد اما
در كمال تعجب من بهروز رو كرد به كتي و گفت :
-خانوم كتايون ... شما چه آهنگي دوست داريد؟؟؟!!!
كتي لبخندي زد و با وقار گفت :
-نميدونم .. چي بگم ...اگه يه روز بري سفر فرامرز اصلاني رو بزنين ...!!
بهروز خنديد و گفت :
-ديدين!!! بهترين پيشنهاد ...
بعدم شروع كرد هم زمان زدن و خوندن البته يه جاهايي ماهرخ و حميدم همراهيش ميكردن ..
اگه يه روز بري سفر
بري زپيشم بي خبر
اسير روياها ميشم
دوباره باز تنها ميشم
به شب ميگم پيشم بمونه
به باد ميگن تا صبح بخونه
بخونه از ديار ياري
چرا ميري تنهام ميذاري!!!
اگه فراموشم كني
ترك آغوشم كني
پرنده ي دريا ميشم
تو چنگ موج رها ميشم
به دل ميگم خاموش بمونه
ميرم كه هر كسي بدونه
ميرم به سوي اون دياري
كه توش من رو تنها نذاري
اگه يه روزي نوم (نام!!) تو
توو گوش من صدا كنه
دوباره باز غمت بياد
كه منو مبتلا كنه
به دل ميگم كاريش نباشه
بذار درد تو دوا شه
بره توي تموم جونم
كه باز برات آواز بخونم
اينجاي آهنگ كه رسيد كتي سقلمه اي بهم زد و من ناخودآگاه رو كردم سمت مجد كه براي يه لحظه نگاهامون توي هم قفل شد ... احساس ميكردم توي نگاهش پرده از خيلي چيزا برداشته
شده و توي اون نور كم ميتونم خيلي از درونياتشو كه تا به اونروز آرزوم بود ببينمو رو خوب تماشا كنم ولي چه بد كه زود پلك زد و چشم ازم برداشت ودر عوض توي بيت بعد شروع به
همراهيه بچه ها كرد الحق صداشم براي من دلنواز بود .. هرچند كه از حقم نگذريمم واقعا گيرا بود ..
امضای pure girl:
زندگی عبارت است از مجموعه نمردن های متوالی در یک دوره ی کوتاه
یا طولانی

و همه ی ما آدم ها یک تلسکوپ نجومی به دست گرفته ایم و در کهکشان
ها در جستجوی مرگیم، که ناگهان او میاید و میزند پس کله ی ما و میگوید : داداش!! و ما حتی فرصت نمیکنیم بگوییم : مرگ من یواش
جستجو
[-] 3 کاربر به دلیل این ارسال از pure girl سپاسگزاری کرده اند.
!!! Hidden !!! (۱۳۹۱-۱۱-۱۶ ۰۳:۴۰), DANGERGIRL (۱۳۹۱-۵-۱۰ ۲۳:۳۱), sobi2 (۱۳۹۱-۸-۱۶ ۱۶:۰۳)
آفلاین pure girl ۳۰-۱-۹۱ - ۰۲:۴۹ عصر
ارسال: #104
اگه بازم دلت مبخواد
يار يكديگر باشيم
مثال ايوم قديم
بشينيم و سحر پاشيم
بايد دلت رنگي بگيره
دوباره آهنگي بگيره
بگيره رنگ اون دياري
كه توش منو تنها نذاري
اگه ميخواي پيشم بموني
بيا تا باقيه جووني ( تا جواني باقي هست!)
بيا تا پوست به استخوونه
نذار دلم تنها بمونه
بذار شبم رنگي بگيره
دوباره آهنگي بگيره
بگيره رنگ اون دياري
كه توش منو تنها نذاري
موقع خوندن اين قسمت ها گه گاهي كه نگاهش به من ميفتاد حس ميكردم لبخند كمرنگي ميشينه رو لباش و اين باعث شده بود ضربان قلبم تند تر از حد طبيعي بزنه نميدونم چرا تاب
نگاشو نداشتم و تاب اين حرفا كه معنيش برام زيادي ملموس بود از همه بد تر اون شكه آخر توي دلم بود كه آيا تموم اين رفتارا تعبيرش اونيه كه من ميكنم .. يا نه .. منم و يه خيال دخترونه
.. با اين فكربغضي تو گلوم نشست و سوز آهنگ ناخودآگاه باعث شد يه قطره اشك از چشمم بياد كه زود پاكش كردم و بعد برا ي اينكه ببينم كسي ضعفمو ديده يا نه نگاهمو توي جمع
چرخوندم خوشبختانه همه حواسشون به آهنگ بود و تنها كسي كه ديدم نگاهش رو منه خود مجده كه تا ديد رومو كردم سمتش نگاهشو دزديد .. خدا خدا ميكردم كه چيزي نديده باشه ... و
اميدوارم بوذم كه فكرم راجع به احساسش به خودم همون باشه كه تمام و كمال طالبشم! بعد از تموم شدتن آنگ همه با سوت دست و بهروز رو تشويق كردن و بعد از اونم با خوندن چند تا
آهنگ شاد كارشو رو تكميل كرد با تموم شدن آخرين آهنگ رضا كه تا اون لحظه ساكت بود رو
كرد به مجد و گفت :
-ببينم شروين امشب كه مهمونتيم نميخواي دستي به پيانوت ببري؟؟؟!!!
شروين اخمي كرد و خيلي جدي گفت :
-نه !چند بار بايد بهت بگم !!!
ماهرخ رو كرد به رضا و گفت :
-ولش كن رضا اينو كه ميشناسي مرغش ه ي پا داره!!!
بهزاد در حاليكه ميخنديد دوتا زد پشتش و گفت :
-به اين داداش شروين ما ميگن مرد!!! حرفش يكيه!!!
همه با خنده سراشون رو تكون ميدادن كه بهروز رو كرد به بهزاد و گفت :
-ميدوني بهزاد اينجور مواقع چي ميگن!!؟؟!
بهزاد سرشو به نشانه ي نفي تكون داد كه بهروز گفت :
-به روباه ميگن شاهدت كيه ميگه دمم!!! چه نوشابه اي واسه ي رفيقش باز ميكنه !! بعدم رو كرد
سمت پژمان و گفت :
-پژي ياد بگير!!!!!
همه به اين حركت بهروز خنديديم ...جز من كه تو فكر پيانو و دليل رد درخواست از طرف مجد
بودم ... توي همين حين مجد از جاش بلند د ش و با يه اخم مردونه رو كرد به من و آروم گفت :
-كيانا بي زحمت چند لحظه بيا!!
بعدم رفت سمت آشپز خونه!!! منم از تو فكر دراومدم و از خدا خواسته از جام بلند شدم و بعد از
اينكه شلوارمو مرتب كردم رفتم پيشش!!
موقعي كه وارد شدم رو كرد به من و گفت :
-به نظرت غذا چي سفارش بدم؟؟!
شونمو بالا انداختم و گفتم :
-پيتزا ميتزارو بي خيال شين!!!! من ميگم زنگ بزنين يه جا 4 مدل غذاي ايراني بيارن !!!
رو كرد به من و گفت :
-چيني چي؟؟؟!!
-نه بابا يهو مونده بود اين رو اونرو ميشن!!! چند مدل كباب بگيرين !! از همه بهتره!!
در حاليكه نميخواست صداي خندش بره بيرون رو كرد به من و گفت :
-اين اصطلاحات رو از كجات در مياري ؟؟؟..باشه خودمم هوس كردم!!
موهامو دادم پشت گوشمو گفتم :
-حالا از هرجا كه در ميارم ... زنگ بزنين 10.5 شد!!
در حاليكه شماره ميگرفت نگاهي بهم نداخت و روي صورتم خيره شد بعدم همينطور كه داشت با
رستورانيه حرف ميزدو سفارش ميداد آروم يهو دست برد و با انگشتاش گوشم رو لمس كرد يكم
سرمو كشيدم عقب كه همزمان شد با قطع تلفن و گفتم :
-چي كار ميكنين؟؟!
لخند زد و گفت :
-جون شروين بيا جلو!!!!
يكم سرمو بردم جلو كه ديدم خيره شده به گوشامو آروم با نوك انگشت لمسشون ميكن!! تنم ازين كارش مور مور شد واسه ي همين دوباره سرمو كشيدم عقب و گفتم :
-اسكل كردين منو!!!؟؟؟
-با يه لبخند نگام كرد و گفت :
-نه...نه به خدا!! كيانا چقدر گوشات خوشگله و كوچولوئه!!!!!
دهنم وامونده بود!! اين ديگه كيه توي اين گير و دار به گوشه من چيكار داشت!!! خندم گرفت...
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۳۰-۱-۹۱ ۰۲:۵۲ عصر، توسط pure girl.)
امضای pure girl:
زندگی عبارت است از مجموعه نمردن های متوالی در یک دوره ی کوتاه
یا طولانی

و همه ی ما آدم ها یک تلسکوپ نجومی به دست گرفته ایم و در کهکشان
ها در جستجوی مرگیم، که ناگهان او میاید و میزند پس کله ی ما و میگوید : داداش!! و ما حتی فرصت نمیکنیم بگوییم : مرگ من یواش
جستجو
[-] 2 کاربر به دلیل این ارسال از pure girl سپاسگزاری کرده اند.
!!! Hidden !!! (۱۳۹۱-۱۱-۱۶ ۰۳:۴۱), DANGERGIRL (۱۳۹۱-۵-۱۰ ۲۳:۳۵)
آفلاین pure girl ۳۰-۱-۹۱ - ۰۲:۵۶ عصر
ارسال: #105
...رو كردم و گفتم :
-پس ميخواين اين جثه گوشاش عين فيل باشه ؟؟!!
لبخندي زد و رو كرد بهم و گفت :
-يه چيزي ميخوام بگم .. منتها!...هممم
اخم كردم و گفتم :
-منتها چي؟؟؟!!
يهو نگاش شيطون شد و سرشو آورد دم گوشم و گفت :
-گوشات جون ميده آدم گازش بگيره!!!
نميدونم چرا ولي ازين حرفش.. قلبم ناخودآگاه شروع كرد به كوبيدن و تنم يخ بست يه قدم رفتم عقب و محكم خوردم به ميز كه باعث شد در اثر ضربه ليواني كه لبه ي ميز بود بيفته و صد
تيكه شه!!!!
با صداي شكستن مجدم به خودش و اومد و اون نگاه كذايي كه باعث ميشد نفس آدم بند بياد رو از من گرفت يه لحظه چشم دوخت به زمين و بعدم با خنده گفت :
-اه اه !!!چه شدت اثري داشت!!!
اخمي بهش كردم و اومدم دوتا دري وري بارش كنم كه با سر رسيدن بقيه كه از صداي شكستن ترسيده بودن اومدن حرفمو قورت دادم بعدم با كمك كتي و پگاه شيشه هارو جارو زديم!!
تمام اونشب ديگه خيلي سعي كردم طرف مجد نرم و باهاش دهن به دهن نذارم حتي موقعي كه غذارو آوردنم منو كتي و پگاه با كمك هم غذاهارو رو ميز چيديم و مجد رو راه نداديم توي
آشپزخونه .. بعد از شام تقريبا ساعت طرفاي 12.5 بود كه بالاخره همه عزم رفتن كردن و منم به كتي كه داشت به مجد تعارف ميكرد كه ظرفارو جمع كنه اشاره زدم كه بي خيال شه وبريم واقعا
هم برام جوني نمونده بود وگرنه به جبران تمام زحمتايي كه اونروز واسم كشيده بود كمكش ميكردم .. البته خستگيه منم از چشم تيزبين جناب مجد دور نموند چون توي يه فرصت مناسب
دم گوشم گفت :
-بهتره زودتر بري كيانا وگرنه از خستگي از حال ميري اونوقت مجبورم ببرمت تو تخت!!!
نميدونم كلامش ايهام داشت يا نه .. ولي دوباره شده بود همون مجد شيطون پرروئه دريده!!! و
من!!! ... هر جور كه فكر ميكردم .... عاشقه اين مجد بودم!!!!

.....................

فصل هجدهم هم تموم شد!انشاالله فصل بعد رو توی روزهای آینده میذارم دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.


(آخرین ویرایش در این ارسال: ۳۰-۱-۹۱ ۰۳:۰۱ عصر، توسط pure girl.)
امضای pure girl:
زندگی عبارت است از مجموعه نمردن های متوالی در یک دوره ی کوتاه
یا طولانی

و همه ی ما آدم ها یک تلسکوپ نجومی به دست گرفته ایم و در کهکشان
ها در جستجوی مرگیم، که ناگهان او میاید و میزند پس کله ی ما و میگوید : داداش!! و ما حتی فرصت نمیکنیم بگوییم : مرگ من یواش
جستجو
[-] 3 کاربر به دلیل این ارسال از pure girl سپاسگزاری کرده اند.
!!! Hidden !!! (۱۳۹۱-۱۱-۱۶ ۰۳:۴۱), DANGERGIRL (۱۳۹۱-۵-۱۰ ۲۳:۳۷), sogand (۱۳۹۱-۳-۸ ۱۴:۵۸)



موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ بازدید: آخرین ارسال
  رمان عشق یا عادت limitless 10 778 ۱۶-۸-۹۱ ۰۴:۰۹ عصر
آخرین ارسال: sobi2
  رمان ارثیه پر دردسر آتشکده بهشت 162 3,885 ۱۶-۸-۹۱ ۰۴:۰۹ عصر
آخرین ارسال: sobi2
  رمان نیما limitless 4 219 ۱۶-۸-۹۱ ۰۴:۰۷ عصر
آخرین ارسال: sobi2
Tongue رمان گلبرگ هاي خزان AhmadReza 39 1,081 ۲۸-۱-۹۱ ۰۲:۳۳ عصر
آخرین ارسال: AhmadReza
  رمان عشق و آتش آتشکده بهشت 101 3,498 ۳۰-۱۱-۹۰ ۰۱:۱۸ صبح
آخرین ارسال: آتشکده بهشت

کسانی که از این موضوع بازدید کرده اند
1 کاربر زیر موضوع را خوانده است:
baharzerange

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان