كتيم كه تيز بود نگاه بانمكي به من كرد و رو كرد مجد و گفت :
-سلام ... بعدم خنديد و گفت :
-كيانا جون اين آقا همون پيرمرد مهربون يه مقدار كنجكاون كه ميگفتي تو همسايگيته ؟؟؟!!
من كه حرف كتي رو گرفتم رو كردم بهش و گفتم :
-نه ايشون خونه بغلين!!! اين آقاي مجد همسايه و رئيس شركتيه كه توش كار ميكنم!!
-كتي ابرو ها شو داد بالا و گفت :
-آهان!!!! خوشوقتم جناب!!!
مجد كه از زور خنده شونه هاش ميلرزيد نگاهي بهم كرد و گفت :
-زود باش دختر الان مهمونا ميرسن!! بعدم رو كرد به كتي و گفت :
-خانوم افتخاريه براي بنده امشب تو جشن كوچك ما حضور داشته باشيد ..
كتي لبخند نمكيني زد و گفت :
-كدوم جشن ؟؟!!
من براش توضيح دادم كه يه سري از دوستاي مجد دارن ميان و منم دعوتم .. سري تكون داد و روكرد به مجد و گفت :
-لطف داريد .. حتما ميرسم خدمتتون!!!
مجد سري خم كرد و رفت تو ... موقعي كه وارد آپارتمان شديم كتي نيشگوني از بازوم گرفت و
گفت :
- تو روووحت كيانا عجججب تيكه ايه!!!بعدم يهو تازه يادش افتاد كه براي اولين باره توي خونه ي
من اومده و با ذوق نگاهي به سرتا سر خونه انداخت و با ذوق گفت :
-خوش يه سعادتت .. اين از خونه .. اون از همسايه ... اين از خواهر به اين نازي..(اشاره به
خودش!)
خنده اي كردم و ساكش رو گرفتم و بردم بالا .. دنبالم اومد در حاليكه به همه جا سرك ميكشيد
مدام راجع به خونه و سليفه ي بابا و تزئينات خونه اظهار نظر ميكرد .. بعد از 5-6 دقیقه رو کردم بهش و گفتم :
-بسه ديگه بگو ببينم چطوري؟؟؟ مامان ؟؟ بابا؟؟ چي شد كه اومدي؟؟ .. داشتي سكتم ميدادي با اين حركتت!!!
-خوبم .. اونام خوبن ..امشب خونه ي خاله بودن فريبا جوون از ماه عسل برگشتن پاگشا بود!!!
اومدنمم ... راستش ميان ترمام تموم شد ديدم اگه الان نيام تا اسفند نميتونم بيام داشتم از كنجكاوي ميمردم واسه ي همين اين هفته درس و زندگي رو تعطيل كردم و حقيقتشو بخواي هم
ديشب ميخواستم بيام بليط گيرم نيومد!! واسه ي همين امشب اومدم و تا جمعه ي ديگه ام در خدمتتونم!!!
با ذوق يه بوس ديگش كردم و رو كرد بهم و گفت :
-اين مهموني چيه ؟؟!!
يهو زدم تو صورتم و گفتم :
-واي كتي بدو بيچاره منتظره .. يه دور هميه با چند تا از دوستاش!!
كتي نگاهي بهم كرد و گفت :
-كيانا ؟؟! تو با مجد دوست شدي؟؟؟!!
-نه بابا...
ابروهاشو داد بالا و گفت :
- ولي جون آبجي بد جووري خاطرشو ميخواي اصلا از چشمات معلومه!!!
ناراحت شدم و با اخم گ ت فم :
-ا؟ كتي منو بازو خواست نكن ... من خواهر بزرگما!!!
-جون آبجي بازخواست نميكنم ... خوب واسه ي مني كه ميشناسمت تابلوئه!!! نميگمم حق نداري
اتفاقا حق داري منم بودم...
خنديدم و گفتم :
-حالا برو حاضر شو بريم شب برات همه چي رو تعريف ميكنم!! مهربون بوسيدتم و يه ربع بعد با يه شلوار جين تيره و يه بوت قهوه اي تا سر زانو كه روي شلوار
پوشيده بود و يه بلوز قهوه اي كه روش ژاكت سرمه اي پوشيده بود اومد پايين ...و خدايي عين مجسمه ها شده بود از زيبايي .. لبخندي به روش زدم و رفتيم سمت آپارتمان مجد .. با اولين زنگ
در باز شد و مجد با يه شلوار مخمل كبريتيه مشكي و يه بلوز مردونه ي آستين كوتاه سفيد با راه راه هاي مشكي ظاهر شد جلو در ...يه لبخند به من زد و بعدم با كتي دست داد .. كتيم جعبه ي
يوخه اي( شيريني شيرازي!) رو كه آورده بود بهش داد و گفت :
-قابل دار نيست ...توي اين فرصت كم .. ببخشيد خلاصه!!
مجد سري خم كرد و گفت :
-شما همين كه قابل دونستيد تشريف بياريد لطف بزرگي كرديد .. ممنونتونم ..
كتي كه ازين همه تواضع و ادب به وجد اومده بود لبخندي زد و با خجالت سرش رو انداخت پايين
.. مجد من و كتي رو راهنمايي كرد سمت هال و بعدشم وقتي نشستيم رو كرد به كتي و گفت :
-نوشيدني چي ميل دارين خانوم؟!!
كتي نگاهي به من كرد و گفت :
-يه ليوان آب از شيراز تا الان همش بدو بدو كردم خيلي تشنم .. مجد سري خم كرد و رفت
سمت آشپزخونه با رفتنش كتي رو كرد به من و گفت :
-كيانا .. اين چي ميگه ؟؟؟! چقدرر آقاست .. از نظر من كه اكيه ..